همه جوجه اردکهای زشت قو نمیشن...
سالهای دور، وقتی برای اولین بار کتاب «جوجه اردک زشت» رو خوندم و به خودم در آیینه نگاه کردم مطمئن شدم که وقتی بزرگ بشم قو میشم.
سالها گذشت و گذشت، با حیوانات مختلف و زیادی آشنا شدم. بیشترشون در حالیکه نقاب مهربونی جلوی صورتشون گرفته بودند هی بهم سنگ پرت می کردن و لگد میزدن، و من نمی فهمیدم چطور با اون همه مهربونی به طرفم سنگ پرت میکنن.
اما تعداد کمی هم بودن که بهم خورده نون می دادند. ولی منو توی هیچکدوم از بازیاشون شریک نمی کردند.
اما من باز در تمام این سالها به خودم می گفتم وقتی که قو شدی اونوقت همه چی درست میشه. و باز روزها و روزها گذشت، بزرگتر و بزرگتر شدم، اما از قو شدن خبری نبود که نبود.
قوهای زیادی رو دیدم که پریدن و رفتن. گاهی بعضی هاشون بهم لبخند می زدند. حتی یه روز یکی شون سعی کرد پریدن یادم بده ولی بعد که دید نمی تونم بپرم، گذاشت و رفت.
حالا وقتی تو آیینه نگاه میکنم... .
