مردها عشق را نمی فهمند...
مردها غالبا از عشق چيزی نمی فهمند
کوچولوهای بعضا کودنی هستند که جسم تو را می خواهند
آرامشی را که به ايشان می دهی
مهربانی نگاه ات را...ملايمت و مواظبتی هميشگی
و نه عشق تو را
اين تنها چيزی است که نمی فهمند...نمی شود سرزنششان کرد
چيزهای زيادی در زندگی همواره درگيرشان کرده
شاديشان را بخشيده و به تعمق واداشته شان
و زن شايد به سبب توفيق اجباری از دست دادن همه چيز حتی فرديت خود
تنها بر عشق انديشيده و تجربه نوعی روند تکاملی در دوست داشتن را داشته
زن تنها عاشق بوده
حتی نه بر کسی يا چيزی.....خود مفهوم عشق به ذات
در زن لطافت، ملايمت و روشنايی هست که نمی توان انکار کرد
و همين هاست که مرد را شيفته می کند، نه خود زن
در مردها زنی وجود ندارد...یعنی دارد ولی ندارد
مردها معمولا زن وجود خود را انکار می کنند
يا فرصت ابراز هستی به او نمی دهند
و برای همين، زن مجذوب مرد می شود
مرد در بيرون نوعی کمال ساختگی ارائه می کند
نوعی تماميت که وجود ندارد ولی زن ها را می فريبد
و به تحسين وا می دارد
زن همواره در فقدان است...گاه کم...گاه زياد
و اين فقدان را به خوبی به نمايش می گذارد
ترديدی نيست که اين فقدان هم مثل آن ديگری نمايشی است
حقيقی نيست
ولی کاربرد و جايگاه خود را يافته است

