مردها عشق را نمی فهمند...

مردها غالبا از عشق چيزی نمی فهمند
کوچولوهای بعضا کودنی هستند که جسم تو را می خواهند
آرامشی را که به ايشان می دهی
مهربانی نگاه ات را...ملايمت و مواظبتی هميشگی
و نه عشق تو را
اين تنها چيزی است که نمی فهمند...نمی شود سرزنششان کرد
چيزهای زيادی در زندگی همواره درگيرشان کرده
شاديشان را بخشيده و به تعمق واداشته شان
و زن شايد به سبب توفيق اجباری از دست دادن همه چيز حتی فرديت خود
تنها بر عشق انديشيده و تجربه نوعی روند تکاملی در دوست داشتن را داشته
زن تنها عاشق بوده
حتی نه بر کسی يا چيزی.....خود مفهوم عشق به ذات
در زن لطافت، ملايمت و روشنايی هست که نمی توان انکار کرد
و همين هاست که مرد را شيفته می کند، نه خود زن
در مردها زنی وجود ندارد...یعنی دارد ولی ندارد
مردها معمولا زن وجود خود را انکار می کنند
يا فرصت ابراز هستی به او نمی دهند
و برای همين، زن مجذوب مرد می شود
مرد در بيرون نوعی کمال ساختگی ارائه می کند
نوعی تماميت که وجود ندارد ولی زن ها را می فريبد
و به تحسين وا می دارد
زن همواره در فقدان است...گاه کم...گاه زياد
و اين فقدان را به خوبی به نمايش می گذارد
ترديدی نيست که اين فقدان هم مثل آن ديگری نمايشی است
حقيقی نيست
ولی کاربرد و جايگاه خود را يافته است

مرد که گریه نمی کنه...

میگن مرد نماد غرور و قدرته، مرد که گریه نمی کنه

آیا این بدین معنی نیست که مرد بی احساسه؟

اگه گریه بده چرا بوجود آورنده موجودات به بشر آموخت وقتی دلت پره توسط اشکات خالیش کن؟

مگه مرد جزء بشر محصوب نمیشه؟

چرا مرد اجازه استفاده از اشکاش و نداره؟

فقط به خاطر اینکه بهش می گن ضعیفی؟

فقط به خاطر این جمله که مرد گریه نمی کنه؟

فقط به خاطر زاده مغز ناقص انسان که دور هر چیزی یه دیوار کشیده؟

مگه خدایی که تو می پرستی برای استفاده از نعمت هاش مقررات تعیین کرده که تو به خودت این اجازه رو میدی براش قانون بتراشی؟

باور کنید هیچ چیز دارای حصار نیست پس چرا باید همه چیز و تو یه محیط بسته ببینیم و براش مقررات تعیین کنیم؟

حداقلش برای من اینطوریه، همه چیز برای من آزاده به جز چیزهایی که بهم آسیب وارد می کنه که خوشبختانه گریه رو شامل نمیشه

راستی از همه دوستان هم معذرت می خوام به خاطر اینکه اینقدر دیر به دیر وبلاگ و به روز می کنم، راستش حوصله نوشتنم برام نمونده