تبليغاتX
آسمان باز 2___†___Open Sky 2

آسمان باز 2___†___Open Sky 2

فقط کسايی ميخوان مثل آدمای ديگه باشن که خودشون کسی نباشن
برای اجرای دوباره موزیک می تونید از انتهای منوی سمت راست استفاده کنید

میگن خودکشی کار آدمای ضعیفه، از طرفی هم می گن جرأت می خواد، بالاخره هرچی باشه اسم مردن و مرگ روشه دیگه، توّهم و ترس هم همراهشه، مگه نه؟

ولی واسه آدمی مثل من هم که هیچی واسه از دست دادن نداره چی؟، بازم باید ترسناک باشه؟

نمی دونم والا، شاید برای راحت شدنم باید بترسیم

چون می گن، فقط چون می گن

ولی از همه اینام که بگذریم وقتی می شینم و فکر می کنم، می بینم من چقدر بدبخت و ضعیفم که نه عرضه زندگی کردن دارم و نه جرأت خودکشی

اصلا چرا دارم چرت و پرت می گم؟ یکی هم نیست برگرده بهم بگه که آخه پسر وقتی عرضه یه کاری و نداری چرا هی ازش حرف می زنی؟ دوست داری خودت و اطرافیانت و اذیت کنی؟ خفه شو دیگه بابا، بسه

چشم، خفه می شم، عادت کردم خفه شم و بگم چشم، این دفعه هم روش، ایندفعه به کنار واسه همیشه خفه میشم

برای این مدتی هم که با نوشته هام اذیتتون کردم من و ببخشید

خداحافظ

+نوشته شده در 87/12/28ساعت2:1 AMتوسط مدیار | |

خیلی وقته رفتی ولی عکسات و تا چند دقیقه پیش هنوز هم داشتم، دروغ چرا؟ فکر می کردم پارشون کردم ولی وقتی داشتم دنبال یه سری از خرت و پرتام میگشتم دیدم لای دفتر خاطرتمه، خاطراتی که خیلی هاشون و یادم نیست، خصلت آدمی همینه، هممون فراموشکاریم ولی تو چرا فراموش نمیشی، نمی دونم...

بگذریم...

عکسات و که دیدم با خودم گفتم بذار بسوزونمشون که هم خیال خودم راحت شه هم این که دِینت گردنم نمونه، از خودت که بهم جز ضرر چیزی نرسید، جوابگوی گناهات دیگه نمی تونم باشم، واسه همینم رفتم سراغ شومینه، همونی که کنج دیوار بود، یادته که، شایدم همه رو مثل من فراموش کردی؟ کسی چه می دونه؟

باز هم بگذریم...

رفتم سراغ شومینه و اون صندلی خوشگله رو که وقتی می شستم روش میومدی می شستی رو پام و منم نازت می کردم، گذاشتم کنار شومینه و نشستم روش...

گرمای عجیبی و احساس می کردم، داشتم می سوختم ولی ترجیح دادم که بهش بی توجه باشم تا از شر آخرین یاد آورتم خلاص شم...

یه نگاه به عکسات انداختم، آخرین نگاه، بعدم دونه دونه انداختمشون تو شومینه و به شعله ور شدنشون خیره شدم، هنوز هم گرما رو احساس می کردم ولی این دیگه گرمای شومینه نبود که من و می سوزوند، گرمای تو بود که از چشمهای سبز نیمه سوختت توی عکس به من حمله ور می شد و پوستم و نوازش می کرد، خواستم به اینم بی توجه باشم ولی هرچی عکسات بیشتر می سوخت منم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که دوستت دارم و دارم بیشتر از قبل توی گرمای عشقت ذوب می شم

+نوشته شده در 87/10/23ساعت6:41 PMتوسط مدیار | |

زود رفتی، اونقدر زود که حتی چهرت و یادم نمیاد، تقصیر من نیست، خب بچه بودم، فقط ۷ سالم بود نه بیشتر ولی همیشه کمبودت و احساس کردم، همیشه حسرت داشتنت و داشتم

-حسرت می خوردم وقتی میدیدم دوستم با باباش میره پارک

-حسرت می خوردم وقتی دوستم بهم می گفت امروز بابام من و آورد مدرسه

-حسرت می خوردم وقتی میدیدم یه بچه تو خیابون با باباش قدم میزنه و شاده

-حسرت می خورم وقتی دوستم بهم میگه ماشین بابام و کاکوچ کردم با بچه ها رفتیم شمال

-حسرت می خورم وقتی دوستم می گه بابام بهم قول داده برام فلان کار و بکنه (حتی اگه قولش پوچ و دل خوش کنک باشه حداقل دلش خوشه)

و حسرت خوردم واسه تمام لحظه هایی که نداشتمت فقط به خاطر یه چیز، اونم این که بی معرفت بودی، زود تنهام گذاشتی

واسه یه بچه خیلی سخته که...

قبول کن سخته، من حتی یه رویای شبونه هم ازت ندارم که دلم و به اون خوش کنم، من هیچی از تو ندارم، هیچی، شاید واسه همینه که هنوز بچه موندم، شاید توی بچگیم دارم دنبال تو می گردم و خودم بی خبرم، این بچگی هرچی هست خوبه، با تمام کمبوداش دوسش دارم، حتی با اینکه تورو هم نداره دوسش دارم

شاید اگه تو بودی من الان بچه نبودم، پس واسه نبودنتم خدا رو شکر می کنم

ناراحت نشو، تقصیر خودت بود که بی معرفت بودی نه من 

می دونی به خوشحال بودن از این همه کمبود و حسرت فقط به خاطر بچه بودن چی می گن؟

می گن دیدن نیمه پر لیوان نه بی معرفتی و فراموش کردن تو

من بی معرفت نیستم بابا، فقط یه بچم، همین

+نوشته شده در 87/10/23ساعت1:6 PMتوسط مدیار | |

تازه از بیرون برگشته بودم، خسته بودم، طبق معمول غذارو بیرون خوردم بعد اومدم خونه

از صبح که بیدار شدم با خودم عهد کردم امروزم و متفاوت با روزهای قبل درست می کنم ولی تا اینجاش مثل بقیه روزهام بود واسه همین تصمیم گرفتم ورودم و به دنیای مجازی چند ساعتی عقب بندازم تا یه تغیری توی برنامه روزانه ام داده باشم

کم کم خورشید هم باهام خداحافظی می کرد و می رفت که به جاهای دیگه دنیا سرک بکشه شاید چون مثل ما انحصارطلب و خودخواه نیست دوست داره همه از محبتش بهره ببرند

یه فنجون قهوه درست کردم و پرده های دائم کشیده اتاقم و زدم کنار، روی صندلی پشت پنجره نشستم و یه سلکشن از آهنگهای مورد علاقم و پلی کردم به بیرون خیره شدم

هوا ابری بود، از دل من ابری تر، بارونی تر ولی من امروز تغییر کرده بودم، نباید باز هم منفی فکر می کردم، من امروز مثبت اندیش بودم

چشمام و بستم و رفتم تو دنیای خیال، فکرهای عجیب و غریب، توهمات همیشگی باز هم دوره ام کردن، این فضا رو دوست داشتم (لبخند روی لبم نقش می بنده ولی تلخ)

صدای موزیک، گرمای فنجونی که با دستام فشارش میدم و توهمات هپروت به علاوه مثبت اندیشی جدید، همه و همه من و به یه نتیجه رسوند

که من مریضم یا شاید شما دیوانه اید که نمی تونید درک کنید همه چیز پوچه و الکی خودتون و گول میزنید و دنبال نیستی ها می دوید

+نوشته شده در 87/10/04ساعت3:19 AMتوسط مدیار | |

سلام، سلام، خیلی سلام

امروز داشتم طبق معمول توی سایت کلوب چرخ میزدم که چشمم به یه شعری افتاد که خوشم اومد و گفتم بذارمش توی وبلاگ که شمام لذت ببرید، خیلی باحاله

====================================

من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم     از زن و غر زدن روز و شبش آزادم

نه کسی منتظرم هست که شب برگردم     نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم

زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب     نرود از سر ذلت به هوا فریادم

"هر زنی عشق طلا دارد و بس٬ شکی نیست"     نکته ای بود که فرمود به من استادم

شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور     چه کنم چیز دگر نیست از آن در یادم

هر کسی حرف مرا خبط و خطا می خواند     محض اثبات نظرهای خودم آمادم(!)

زن نگیر - از من اگر می شنوی- عاقل باش!     مثل من باش که خوشبخت ترین افرادم

 مادرم خواست که زن گیرم و آدم گردم     نگرفتم زن و هرگز نشدم من آدم!

هیچ کس نیست که شیرین شود از بهر دلم     نه برای دل هر دختر و زن فرهادم

الغرض زن که گرفتی نزنی داد که: "من     از چه رو در ته این چاه به رو افتادم؟"

+نوشته شده در 87/09/21ساعت9:28 AMتوسط مدیار | |